تبليغاتX
احساس دل

احساس دل

احساس دل

در گلستان هنگام خزان * رهگذر بود یکی تازه جوان
صورتش زیبا قامت موزون  * چهره اش غم زده از سوز درون
دیدگان دوخته بر جنگل وکوه  * دلش افسرده ز فرط اندوه
با چمن درد ودل آغاز نمود  *  این چنین لب به سخن باز نمود
گفت آن دلبر بی مهر و وفا  *  دوش می گفت به جمع رفقا
در فلان جشن به دامان چمن  *  هر که خواهد که برقصد با من
از برایم شد گر از سنگ دل  *  کند آماده گلی سرخ و قشنگ
چه کنم من؟ در این دشت و دمن  *  گلی سرخ نبود وای به من
 
 
در همان جا به یر شاخه بید  *  بلبلی حرف جوانی را بشنید
دید بیچاره گرفتار غم است  *  سخت افسرده زرنج واسم است
گفت باید دل او شاد کنم  *  روحش از بند غم آزاد کنم
رفت تا بادیه ها پیماید  *  گل سرخی به کف آرد شاید
جستجو کرد فراوان و چه سرد  *  که گل سرخ در آن فصل نبود
هیچ گل در همه گلزار ندید  *  جز یکی گلبن گلبرگ سپید
گفت ای مونس جان یار قشنگ* گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ
هر چه بایت کنم تسلیمت   *  بهترین نغمه کنم تقدیمت
گفت ای راحت دل ای بلبل  *  آنچنانی که تو می خواهی گل
قیمتش سخت گران خواهد بود  *  راستش قیمت جان خواهد بود
بلبلک کامده بود آن همه راه  *  بود از محنت عاشق آگاه
گفت برخیز که جان خواهم داد  *  شرف عشق نشان خواهم داد
گفت گل سینه به خارم بفشار  *  تا شود در دل پر خون تو خار
از دلت خون چو بر این برگ چکید * گل سرخی شود این برگ سپید
سرخ مانند شقایق گردد  *  لاله گون چون دل شقایق گردد
تا سحر نیز در این شام دراز  *  نغمه ای ساز کن از آن آواز
شب هوا خوش همه جا مهتاب است * این چنین آب و هوا نایاب است
بلبلک سینه خود کرد سپر  *  رفت سر مست در آغوش خطر
خار آن گل همه تیز و خون ریز  *  رفت اندر دل او خاری تیز
سینه را داد بر آن خار فشار *  خون دل کرد بر آن شاخه نثار
برگ  گل سرخ شد از خون دلش  *  مهر بود آری در آب و گلش
شد سحر بلبل بی برگ و نوا  *  دگر از درد نمی کرد صدا
جان به لب سینه دل چاک زده  *  بال و پر برخش و خاشاک زده
گل به کف در گل و خون غلط زنان  *  سوی ماوای جوان گشت روان
عاشق زار در اندیشه یار  *  بود تا صبح همان جا بیدار
بلبل افتاد به پایش جان داد  *  گل بدان سوخته ی حیران داد
هر که می دید گمانش گل بود  *  پاره های جگر بلبل بود
سوخت بسیار دلش از غم او  *  ساعتی داشت به جان ماتم او
بویه اش داد و وداعی به نگاه  *  کرد و بر داشت گل افتاده به ر
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:12  توسط احساس  | 

جمله من عاشقم این روزا تکراری شده ، یه بهونه واسه گذار بیکاری شده

عاشقی گم شده و عشق دیگه اون هویت قدم رو نداره

فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه

روز و شب نالیدنه ، زود یا دیر خابیدنه

رنگ و زیبایی ملاکه عشق نیست ، عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست

 یه نسیم گذرونه ، عاشقی سوز درونه

عشق مثل پر پروانه لطیفه  ، مثل شبنم پر پاکی ، مثل دریایی وسیعه ،  سر بزیرو بی دریغه

خیلیا فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه

هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه

هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه ، دلدارمه نور ماه تارمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:8  توسط احساس  | 

کاش قلب ها در چهره ها بودند...
      

 کاش قلب ها در چهره ها

آنگاه، نيرنگ ها رنگ مي باخت وديگر دلي نمي شکست

اگر اين چنين مي شد چه خوب مي شد

است.  نفس کشيدن در چنين دنيايي که دروغ، در آن بي معني چه لذت نابي دارد

 ريا،در مقابل چنين پرده صداقتي،رنگ مي بازد

و چاپلوسي، مجالي نمي يابد تا ابراز وجود کند

اي کاش، تنها همين اي کاش، به حقيقت مي پيوست...

تا ديگر با نگاه کردن در چهره معشوق مي شد به حقيقت وجودي اش پي برد... 

اي کاش چنين مي شد...

تا ديگر دل به حرف هاي پر از ريا نمي بستيم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:18  توسط احساس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:13  توسط احساس  | 

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم.

گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ وزیبایی،

نبودم آن زمان هرگزنشان عشق وشیدایی.

یکی از روزهایی که زمین تبدار وسوزان بود و صحرادر عطش میسوخت

تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب وخشکیده،

تنم در آتشی میسوخت.

به ره آمد یکی خسته،به پایش تیر بنشسته

واشک از چهره اش پیدای پیدا بود.

به انچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود.

نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما،

طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم

بگیرند ریشه اش را وبسوزانند،

شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد.

چنانچه با خودش میگفت:

بسی کوه وبیابان را،بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده

ویکدم هم نیاسوده.که افتاد چشم اون ناگه به روی من،

بدون لحظه ایی تردید شتابان شد بسوی من.

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد وبه ره افتاد.

واو میرفت ومن در دست اوبودم...

واو هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.

پس از چندی هوا چون کوره آتش،زمین میسوخت.

ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت.

به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟؟؟

در این صحرا که آبی نیست،به جانم هیچ تابی نیست...

اگر گل ریشه اش سوزد که وای برمن...!

برای دلبرم هرگز دوایی نیست،

واز این گل که جایی نیست...

خودش هم تشنه بود اما...

نمیفهمید حالش را

چنان میرفت ومن در دست او بودم

وحالا من تمام هست او بودم.

دلم میسوخت اما راه پایان کو؟؟؟

نه حتی آب... نسیمی در بیابان کو...؟؟؟

ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت...

که ناگه روی زانو های خود خم شد.

دگر از صبر او کم شد...

دلش دلبریز ماتم شد...

کمی اندیشه کرد انگه...مرا در گوشه ایی از آن بیابان کاشت.

نشست وسینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت...

زهم بشکافت اما آه...!

صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد...

زمین وآسمان را پشت و رو میکرد...

و هر چیزی که هر جا بود با غم رو برو میکرد.

نمیدانم چه میگویم...

به جای آب خونش رابه من میداد وبر لبهای او فریاده

بمان ای گل که تو تاج سرم هستی

بمان ای گل...

و من ماندم نشان عشق وشیدایی

وبا این رنگ وزیبایی...

ونام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 22:9  توسط احساس  | 

جمله من عاشقم این روزا تکراری شده ، یه بهونه واسه گذار بیکاری شده

عاشقی گم شده و عشق دیگه اون هویت قدم رو نداره

فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه

روز و شب نالیدنه ، زود یا دیر خابیدنه

رنگ و زیبایی ملاکه عشق نیست ، عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست

 یه نسیم گذرونه ، عاشقی سوز درونه

عشق مثل پر پروانه لطیفه  ، مثل شبنم پر پاکی ، مثل دریایی وسیعه ،  سر بزیرو بی دریغه

خیلیا فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه

هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه

هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه ، دلدارمه نور ماه تارمه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:59  توسط احساس  | 

دیگه حوصله نوشتن ندارم

وب لاگ تا وقتی حوصله پیدا

کنم تعطیل شد.................باییییییییییییییییی


                 دوستانننننننننن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 12:43  توسط احساس  | 

با تو

 

تو خواهی امد ومن

برای دیدن تو جاده ها رو با

اشکهایم بارانی خواهم کرد

و با پلکهایم خاک انرا خواهم زدود

و سایبانی از ابروانم بر سر در ان خواهم ساخت

و فرش زرین دل را زیر پایت خواهم گستراند

و

ارابه وجودم را با

اسب سفید تزیین خواهم کرد

و اسمان راهت را با دیدگانم روشن خواهم کرد

پس بیا به قلم دل و به رسم عاشقی

در کنار هم و برای هم نغمه عاشقانه سردهیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:2  توسط احساس  | 

                                

                                                

افکارم . . .
گریه ام میندازن . . .
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم
 صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است
که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)


 

 دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست

 گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه !

 اين درد مشترک من و توست که گاهي

 نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم  ............

                 *******

 کاش دلم قايقی بود که لب يک اسکله خودش را به تو می بست .......... 

                      *******

  عشق از دوست داشتن پرسيد:

 فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد:

 من با يک سلام شروع مي شوم

 و تو با يک نگاه. من با يک دروغ از بين مي روم و تو با مرگ ...........

                     *******

 وقتی خاطره های آدم زياد ميشه

 ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما

 هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه که نميتونی

 عکسشو به ديوار بزنی ........... 

                  *******

 دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي 

 اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن

 اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن

 با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد 

 ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست  ...............

                  *******

 تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار

 قدم ميزني برگ درختان انتظار

 پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند .......


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:0  توسط احساس  | 

 alibazargane.blogfa.com

روزی که آمدی انــــــگار تمام دنیا را در

آن لحظه به من دادند ولی افسوس نمیدانستم

آن روز برایم آخرین روز خوشی و خوشحالی

است با آمدنت تمام خوشیهایم بعد آن روز بر باد

رفت کاش هیچوقت نمی آمدی و هیچوقت در زندگیم

با تو روبرو نمی شدم با آمدنت برایم غم و غصه را آوردی

ومرا گوشه گیر زندگی کردی اکنون برای آن روزها افســـوس

میخورم که در کنارم بودی و نوازشم کرده ، دوستت دارم را بر

لبانت زمزمه میکردی  حال کجایی ای بهترینم که بیایی  تا مرا

در این حالم ببینی که چقدرغصه دارم  و برای دیدنت ثانیه ها

را می شمارم برگرد تا فقط یک بار برای آخرین بار ببینمت

برگرد  تا یک بار فقط یک بار برای آخرین بار دوستت دارم

را  بر آن لبانی که زمزمه میکردی بشنوم . دوستت دارم ای بهترینم


+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:55  توسط احساس  |