
احساس دل

جمله من عاشقم این روزا تکراری شده ، یه بهونه واسه گذار بیکاری شده
عاشقی گم شده و عشق دیگه اون هویت قدم رو نداره
فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه
روز و شب نالیدنه ، زود یا دیر خابیدنه
رنگ و زیبایی ملاکه عشق نیست ، عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست
یه نسیم گذرونه ، عاشقی سوز درونه
عشق مثل پر پروانه لطیفه ، مثل شبنم پر پاکی ، مثل دریایی وسیعه ، سر بزیرو بی دریغه
خیلیا فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه
هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه
هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه ، دلدارمه نور ماه تارمه

کاش قلب ها در چهره ها بودند...
کاش قلب ها در چهره ها
آنگاه، نيرنگ ها رنگ مي باخت وديگر دلي نمي شکست
اگر اين چنين مي شد چه خوب مي شد
است. نفس کشيدن در چنين دنيايي که دروغ، در آن بي معني چه لذت نابي دارد
ريا،در مقابل چنين پرده صداقتي،رنگ مي بازد
و چاپلوسي، مجالي نمي يابد تا ابراز وجود کند
اي کاش، تنها همين اي کاش، به حقيقت مي پيوست...
تا ديگر با نگاه کردن در چهره معشوق مي شد به حقيقت وجودي اش پي برد...
اي کاش چنين مي شد...
تا ديگر دل به حرف هاي پر از ريا نمي بستيم...
شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم.
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ وزیبایی،
نبودم آن زمان هرگزنشان عشق وشیدایی.
یکی از روزهایی که زمین تبدار وسوزان بود و صحرادر عطش میسوخت
تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب وخشکیده،
تنم در آتشی میسوخت.
به ره آمد یکی خسته،به پایش تیر بنشسته
واشک از چهره اش پیدای پیدا بود.
به انچه زیر لب میگفت شنیدم سخت شیدا بود.
نمیدانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود اما،
طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد از آن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را وبسوزانند،
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد.
چنانچه با خودش میگفت:
بسی کوه وبیابان را،بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
ویکدم هم نیاسوده.که افتاد چشم اون ناگه به روی من،
بدون لحظه ایی تردید شتابان شد بسوی من.
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد وبه ره افتاد.
واو میرفت ومن در دست اوبودم...
واو هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا میکرد.
پس از چندی هوا چون کوره آتش،زمین میسوخت.
ودیگر داشت در دستش تمام ریشه ام میسوخت.
به لبهایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟؟؟
در این صحرا که آبی نیست،به جانم هیچ تابی نیست...
اگر گل ریشه اش سوزد که وای برمن...!
برای دلبرم هرگز دوایی نیست،
واز این گل که جایی نیست...
خودش هم تشنه بود اما...
نمیفهمید حالش را
چنان میرفت ومن در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم.
دلم میسوخت اما راه پایان کو؟؟؟
نه حتی آب... نسیمی در بیابان کو...؟؟؟
ودیگر داشت در دستش تمام جان من میسوخت...
که ناگه روی زانو های خود خم شد.
دگر از صبر او کم شد...
دلش دلبریز ماتم شد...
کمی اندیشه کرد انگه...مرا در گوشه ایی از آن بیابان کاشت.
نشست وسینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت...
زهم بشکافت اما آه...!
صدای قلب او گویی جهان را زیر و رو میکرد...
زمین وآسمان را پشت و رو میکرد...
و هر چیزی که هر جا بود با غم رو برو میکرد.
نمیدانم چه میگویم...
به جای آب خونش رابه من میداد وبر لبهای او فریاده
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
بمان ای گل...
و من ماندم نشان عشق وشیدایی
وبا این رنگ وزیبایی...
ونام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد...
جمله من عاشقم این روزا تکراری شده ، یه بهونه واسه گذار بیکاری شده
عاشقی گم شده و عشق دیگه اون هویت قدم رو نداره
فکر نکن که عاشقی یک لحظه خیره شدنه
روز و شب نالیدنه ، زود یا دیر خابیدنه
رنگ و زیبایی ملاکه عشق نیست ، عشقی که از رنگ و زیبایی بیاد اون عشق نیست
یه نسیم گذرونه ، عاشقی سوز درونه
عشق مثل پر پروانه لطیفه ، مثل شبنم پر پاکی ، مثل دریایی وسیعه ، سر بزیرو بی دریغه
خیلیا فکر میکنن که عاشقی گفتن جمله دوستت دارمه
هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه
هر کی رو دیدن که آب و رنگ داره ، زود میگن اون خودشه اون یارمه ، دلدارمه نور ماه تارمه
![]()
تو خواهی امد ومن
برای دیدن تو جاده ها رو با
اشکهایم بارانی خواهم کرد
و با پلکهایم خاک انرا خواهم زدود
و سایبانی از ابروانم بر سر در ان خواهم ساخت
و فرش زرین دل را زیر پایت خواهم گستراند
و
ارابه وجودم را با
اسب سفید تزیین خواهم کرد
و اسمان راهت را با دیدگانم روشن خواهم کرد
پس بیا به قلم دل و به رسم عاشقی
در کنار هم و برای هم نغمه عاشقانه سردهیم
افکارم . . .
گریه ام میندازن . . .
آزارم میدن . . .
میشکوننم
عذابم میدن . . .
قلمم نوشت: از فکر کردن متنفرم...
دریای احساس
..:: غم... ::..
وقتی که هنوز چشم به جهان نگشوده بودم
صدایی نام غم را در گوشم طنین انداز کرد
فکر می کردم که غم عروسکی است
که من در دست می گیرم و با آن بازی می کنم
اما حال می بینم که خود عروسکی هستم در دست
غم...
(در عالم یکرنگی نیرنگ ها بی رنگند)
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست
گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه !
اين درد مشترک من و توست که گاهي
نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم ............
*******
کاش دلم قايقی بود که لب يک اسکله خودش را به تو می بست ..........
*******
عشق از دوست داشتن پرسيد:
فرق من و تو چيست؟ پاسخ داد:
من با يک سلام شروع مي شوم
و تو با يک نگاه. من با يک دروغ از بين مي روم و تو با مرگ ...........
*******
وقتی خاطره های آدم زياد ميشه
ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما
هميشه دلت واسه اونی تنگ ميشه که نميتونی
عکسشو به ديوار بزنی ...........
*******
دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي
اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن
اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن
با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد
ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست ...............
*******
تو اون فرشته اي که وقتي در فصل بهار
قدم ميزني برگ درختان انتظار
پاييز را ميکشند تا به جاي پاهايت بوسه بزنند .......
روزی که آمدی انــــــگار تمام دنیا را در
آن لحظه به من دادند ولی افسوس نمیدانستم
آن روز برایم آخرین روز خوشی و خوشحالی
است با آمدنت تمام خوشیهایم بعد آن روز بر باد
رفت کاش هیچوقت نمی آمدی و هیچوقت در زندگیم
با تو روبرو نمی شدم با آمدنت برایم غم و غصه را آوردی
ومرا گوشه گیر زندگی کردی اکنون برای آن روزها افســـوس
میخورم که در کنارم بودی و نوازشم کرده ، دوستت دارم را بر
لبانت زمزمه میکردی حال کجایی ای بهترینم که بیایی تا مرا
در این حالم ببینی که چقدرغصه دارم و برای دیدنت ثانیه ها
را می شمارم برگرد تا فقط یک بار برای آخرین بار ببینمت
برگرد تا یک بار فقط یک بار برای آخرین بار دوستت دارم
را بر آن لبانی که زمزمه میکردی بشنوم . دوستت دارم ای بهترینم